شمس الدين حافظ

543

سفينه حافظ ( فارسى )

مشتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد * كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايى دائم گل اين بستان شاداب نمىماند * درياب ضعيفان را در وقت توانايى صد باد صبا اينجا با سلسله مىرقصند * اينست حريف اى دل تا باد نپيمايى در دايرهء قسمت ما نقطهء پرگاريم * لطف آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى فكر خود و راى خود در عالم رندى نيست * كفرست درين مذهب خودبينى و خودرايى يا رب بكه شايد گفت اين نكته كه در عالم * رخساره بكس ننمود آن شاهد هر جايى ديشب گله زلفش با باد صبا گفتم * گفتا غلطى بگذر زين فكرت سودايى ساقى چمن ، گل را بىروى تو رنگى نيست * شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايى زين دايرهء مينا خونين جگرم مى ده * تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايى حافظ شب هجران شد ، صبح خوش وصل آمد * شاديت مباركباد اى عاشق شيدايى [ 495 مى خواه و گل‌افشان كن از دهر چه مىجويى ] 98 شماره مسلسل 709 مى خواه و گل‌افشان كن از دهر چه مىجويى * اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مىگويى مسند بگلستان بر تا شاهد و ساقى را * لب گيرى و رخ بوسى مى نوشى و گل بويى شمشاد خرامان كن و آهنگ گلستان كن * تا سرو بياموزد از قد تو دلجويى تا غنچهء خندانت دولت بكه خواهد داد * اى شاخ گل رعنا از بهر كه مىرويى امروز كه بازارت پرجوش خريدارست * درياب و بنه گنجى از مايهء نيكويى آن طره كه هر جعدش صد نافهء چين ارزد * خوش بودى اگر بودى بوييش ز خوش‌خويى چون شمع نكورويى در رهگذر با دست * طرف هنرى بر بند از شمع نكورويى هر مرغ بدستانى در گلشن شاه آيد * بلبل بنواسازى حافظ بغزل گويى « 1 » [ بفراغ دل زمانى نظرى بماهرويى ] 99 * شماره مسلسل 710 بفراغ دل زمانى نظرى بماهرويى * به از آنكه چتر شاهى همه عمر و هاىوهويى به خدا كه رشكم آيد برخت ز چشم خويشم * كه نظر دريغ باشد به چنان لطيف‌رويى دل من شد و ندانم چه شد آن غريب ما را * كه گذشت عمر و نامد خبرى ز هيچ سويى

--> ( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « بغزل » « بدعا آمده است .